رویای کاغذی ام

تـــــــــــو
همانــــی پیچیده در رویای کاغذی ام
مــــــــــن
همان خیال باف همیشگــــــــی . . . !
دیگر خودم را در آینه ات نمی بینم!
دیگر مرا در آینه ات نمی بینی!
هوای دلت مه آلود است؟
یــــــــا
من نامرئی شده ام . . . !؟

این روز ها

این روز ها برای خودم چای دم میکنم ...

گل میگیرم و با خودم سر هر میز کافه نادری قرار میگذارم ...

... روز های آخر با من بودن است ... باید هوایم را داشته باشم....
... ...
تا درست سقوط کنم...

قرار است از چشمان خدا بیفتم...

خدایی که همیشه تا به من رسید ...

خودش را به آ ن راهی زد که مرا در آن راه نمیدادند

آغوش تو...

در آغوشت که جا میگیرم عمیق تر گناه میکنم !

من آغوشت را که هوای بهشتی دارد

با هزاران بهشت خدا که بی تو هوای جهنم دارد

عــــوض نمیکنم!!

ای خدای بزرگ

ای خدای بزرگ
تویی که به کوه فرمان ایستادن داده ای و به رود فرمان رفتنبه پرندگان فرمان پرواز و به ستارگان فرمان درخشیدن داده ای .
به من نیز بیاموز ایستادن و رهایی را ...

تکراری

آهنگ های تکراری ، خاطرات تکراری ، اشک های تکراری

تکرار در توهیچگاه تکراری نمی شود

این نهایت من است...

آفتاب روی تو...

من روز خویش را

با آفتاب روی تو. . . کز مشرق خیال دمیده است

                                              آغاز می کنم

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال:که دستم به دست توست

من جای راه رفتن . . .

                                 پرواز می کنم

آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش بنشینم

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم

گاهی میان مردم . . . در ازدحام شهر

غیر از تو هر چه هست . . . فراموش می کنم  ! .

باید بروم........

باید بروم.

این‌جا،

هیچ‌کدام زبانِ هم را نمی‌فهمیم

نه من، که مُدام از تو می‌گویم

نه صاحب‌خانه، که مُدام از اجاره بهاء!

جرم

به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست
کسی به جز تو در این روزگار با من نیست
خوش آمدی …
بنشین …
آفتاب دم کردم
که چای دغدغه ی عاشقانه ی من نیست

اگه نبودم

اگه نبودم قول بده به جاي من شاد باشي ...
به جاي من همه ي خيابونا رو قدم بزني ...
براي همه ي كسايي كه دوسشون داري گل بخري ...
قول بده عاشق بموني ...

تعجب نکن

تعجب نکن

شعری برایت ننوشتم

هیچ مدادی خیس که می شود نمی نویسد

گناه عاشقی...

گناه است انگار خواستن تو.. میدانم! 

گناهی که بر من بخشوده نخواهد شد هرگز..

و من محکوم خواهم شد به سنگ نکوهش ها و نفرین ها ..

اما گناهی خواستنی است..

گناهی که می ارزد به رانده شدن از بهشت موهوم این آدم ها  

بیبن چقدر می خواهمت..

عاشقی...

سخته عاشق باشی ولی هیشکی ندونه

اشکاتو زودی پاک کنی تا کسی ندونه

سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه

سخته نگاهش بکنی اما نخونه


قشنگی عشق که میگن شاید همینجاست

سخته به قربون چشاش بری تو رویا

قدم قدم گریه کنی کنار دریا

سخته همش تو فکر باشی شاید نخوادت

خاطره هات ورق ورق بیاد به یادت

قرار عاشقی...

ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻴﻢ ﺑﺎ ﺳﺘﺎﺭﮔﺎﻥ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ
ﺍﮔﺮ ﺯﻭﺝ ﺑﻮﺩ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺑﺒﻮﺳﻲ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺑﺒﻮﺳﻢ
ﺍﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻴﻤﻲ ﺍﺯ ﺳﺘﺎﺭﮔﺎﻥ ﺁﺳﻤﺎﻥﺭﺍ ﻧﺸﻤﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ
 ﻛﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﺑﺮﺩ
ﻭ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﺍﻧﻪ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺳﻴﺪﻡ ...

فرشته کوچک

فرشته کوچک ،راه گم کرده ای مگر ؟


اینجـــــــــــــــــــــا

زمیـــــــــــــــــــــــن است

قلمرو انسانهای بی بال و پَر ِ حریـــــــص

گم شدن در بین شان

تاوان سنگیـــــــــــــــــــــنی دارد ..

دوگانه

آهسته و پیوسته ست

گاه دلتنگی ام

وقت خوشی اما

دلم آشوب میشود

از عجله رفتنش.

این ساعت دوگانه کار من

دل من

از پشت هر حصار هر پرچین

روشنی ات پیداست بدونِ سایه و تاریکی

بی هیچ ابهامی!

تو ذاتِ نوری

دل من هم پروانه و عاشق !

دلم ؛ نگاهم ؛ پر میکشد بسویت؛بدورت

مسوزانی پَرَم

نـوبرانه ی شیــرین . . .

عزیز قصه هـای من !
جـای بوسه هـایی کـه
روی لب هـایم نگذاشتی
درد می کند
و حالــا
 انــار سرخ لبانتــ گل داده
وقتـ اش رسیده مهمـانم کنـی
بـه یک نـوبرانه ی شیــرین . . .

همین....

روی طاقچه عکس زنی‌ است با کودکی ایستاده در کنارش
زنی‌ که فردا روزی مثل او می‌‌شوم با کودکی ایستاده در کنارم
از تمام او ...
یک قاب نقره به ارث بردیم
و
 
عشقی‌ که دوست دارم بماند ...
 همین....

زاده پاییزم... عاشق بهار

زاده پاییزم... عاشق بهار

وقتی به واپسین روزهای پاییزی فکر می کنم چشمام بارونی می شه...

بمون پاییز.... نذار دلهای عاشق غصه دار بشه...

دلتنگم...

دلتنگم برای روزی که صدای خش خش برگهای پاییزی رو زیر قدمهام حس نکنم...

دلتنگم برای روزی که لذت قطره سرد بارون پاییزی رو، رو گونه هام حس نکنم...

بارون پاییزی برام یه خاطرست... دلتنگم برای روزی که پاییز خاطره هامو با خودش ببره...

خدایا... امروز دلم بارونیه ...نوای بارون می خواد...

خدایا... بغضهامو به ابرها می دم، بذار امشب بارون بباره...

 خدایا بذار تو این روزهای سرد زمستونی دوباره عشق بازیه آسمونو حس کنم...

ببار بارون که نوای قلبمی...

منتظرم باش

نه بوی باران
نه عطر شب بو
نه آرامش مهتاب
نه طعم گیلاس
نه حتی شعرهایم
هیچ کدامشان دلواپسی هایت را آرام نمی کند
باید دست به کار شوم
باید سفر کنم
سفر به دیار قاصدک ها
یک بغل قاصدک خوش خبر
تحفه ی من است برای تو
بخند تا بدانم سفرم بی ثمر نبوده
بخند تا خستگی سفر در تنم نماند
بخند تا دنیا با آرامش لبخندت آرام بگیرد


از سفر برگشتم
با یک بغل قاصدک خوش خبر
نگاه به چشمهای نگرانت کردم
قاصدک ها را ریختم در دامانت
گفتم ببین همه خوش خبرند
با تردید نگاهشان کردی
با نا امیدی یکی شان را فوت کردی
هیچ نگفتی
اما من فهمیدم که سفرم بی نتیجه بود
دلت با قاصدکهای من هم خوش نشد
باید غمت را پایان دهم
به باران فکر می کنم
به تو که عاشق بارانی
می روم تا با قطره های باران برگردم
شاید همه ی دلواپسی هایت را باران بشوید
منتظرم باش
خیلی زود با باران بر می گردم

آدم برفی

آدم برفی تنها یک پا دارد و چشمانش دکمه است و پیراهنش ، کهنه پاره ای ...

اما می خندد

بینی اش شاید هویج ، شاید چوب

اما می خندد

آدم برفی ٬ تنها در حیاط ایستاده است

اما می خندد

آدم برفی نگاهش به آسمان است ٬ بچه ها خلوتش را به هم می زنند

اما می خندد

آدم برفی می داند که تابستان نزدیک است

اما می خندد

آدم برفی می رقصد ... ٬ وقتی آفتاب بتابد و آب شود

اما می خندد

آدم برفی عشق دارد ...!

عشق آسمان و برف سال آینده را
پس می خندد

آدم برفی می داند که اینجا هرکسی بخندد می گویند دیوانه است
اما می خندد

آدم برفی می خندد چرا که شانس این را داشته است که باشد

که آدم برفی باشد...


رويايي ترين خواب

رویایی ترین خواب را ..

روی بالشي تجربه کردم !..

که چند تار مـــــــوی تو روی آن جا مانده بود

خسته ام...

خسته ام

از تظاهر به ایستادگی،از پنهان کردن زخم هایم...

زور که نیست!!!

دیگر نمی توانم بی دلیل بخندم و با لبخندی مسخره وانمود کنم همه چیز رو به راه است

اصلا دیگر نمی خواهم که بخندم

می خواهم لج کنم!!!

با خودم،با تو،با همه ی دنیا....!!

چقدر بگویم فردا روز دیگری است و امروز بیاید و مثل هر روز باشد...

خسته ام از تو،از خودم،از همه ی زندگی

می خواهم بکشم کنار،

از تو،از خودم،از همه ی زندگی...

" آدم " من میشوی ؟!


" آدم " من میشوی ؟!
برای " حوا " بودن
" تو " را کم دارم ...
نترس !
خدا در آغوش من است ...
گناه تو " دوست داشتن " من است !
چه عذابی بالاتر از " بودن " در آغوش یکدیگر
در " جهنم " این زندگی .... !!!

دخترک دل من

زودتر از من
شال و کلاه می کند
بیقرارِ
قرارِ دیدارِ تو می شود
دست و پایش را گم می کند...
دخترک عجولی ست
دل بی تاب من
وقت ملاقات تو!

خدايا .........

خدايا نسيم نوازش كجاست ...

كويرم ، سرآغاز بارش كجاست

بيا تا به لبخند عادت كنيم ...

به اين راز پيوند عادت كنيم

بيا ساده مثل چكاوك شويم ..
.
بيا باز گرديم و كودك شويم

آغوش بهشتی تو...

مرا که بوسیدی...

لبانم فلج شد...

طعم آسمان دارد بوسه هایت

بوی پاییز میگیرد آغوشم...

در من تاب میخورد

پیچ میزند

این هم آغوشی نیست

معراج نیست

من این بهشت را با بهشت خدا عوض نمیکنم

این بهشت را از من نگیر خدا....

معشوق ... کافی است انار دلت ترک بخورد...

لیلی زیر درخت انار نشست.. 

درخت انار عاشق شد.. گل داد.. سرخ سرخ  

گلها انار شد.. داغ داغ

هر انار هزار دانه به دل داشت..

دانه ها عاشق بودند..

دانه ها توی انار جا نمی شدند

چون... 

انار کوچک بود 

دانه ها ترکیدند و انار ترک خورد! 

خون انار روی دستان لیلی چکید

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.. 

ومجنــــــــــــــــــــــون به لیلــــــــــــی اش رسید... 

خدا گفت :

راز رسیدن فقط همین بود! 

کافی است انار دلت ترک بخورد...

بهانه

این روزها بهانه ی تو را که می گیرم
دلم آرام می شود

دوست دارم

این روزها
دوست دارم تو را داشته باشم
تا اینكه
تو را دوست داشته باشم

دریا...

 

دیشب

باد چنان آمد

که ماه را با خود برد


خورشید

از صبح کلافه بود

هی فکر میکرد

      چیزی را جایی جا گذاشته


نصف دنیا را دنبال آینه اش گشت


دم غروب

رفت و

لب دریا نشست


و هی از خودش می پرسید :

          باد

          ابرها را می آورد یا می برد

دستان سرد تو...

 

تکه های قلبم را

با تو تقسیم می کنم

شاید هیچ اثری بر این سرمای زمستانی

نداشته باشد اما..

برای لحظه ای می توانی

گرمای عشق واقعی را

در دستانت حس کنی!!

لیلی خودش را به آتش کشید...

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تو اند زمین را گرم کند ؟

لیلی گفت : من.

خدا شعله ای با او داد . لیلی شعله اش را توی سینه اش گذاشت .

سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم.

خدا گفت : شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش.

 

لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد.

لیلی گُر می گرفت . خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود .

لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد.

آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا  گرم شد.

خدا گفت : اگر لیلی نبود ،زمین من همیشه سردش بود.

دلـت را بتـکان ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

 

برای تو می نویسم...

m4b7cgw3hur05ympkfrs.jpg

برای تو می نویسم... 

از عمق احساسم

می نویسم تا شاید بدانی

که تبش قلبم در سینه به خاطر توست

برای تو می نویسم که بدانی

تو بودی آن یگانه عشقی که در لا به لای خرابه های قلبم لانه گزید 

و از آنها گلستانی جاودانه ساخت 

برای تو می نویسم تا بدانی

دوری ات برای من مثل دوری ماهی از آب است 

و دوری کبوتر از آسمان

و اینک برای تو می نویسم از عمق وجودم

 با فریادی خاموش که در لا به لای هیاهوی عشقت گم شده است

برای تو می نویسم اینک تا بدانی دوستت دارم

حرف ساده...

why

گاهی دلم ازهرچه آدم است میگیرد...

گاهی دلم دوکلمه حرف مهربانانه میخواهد...

نه به شکل " دوستت دارم" و یا نه به شکل " بی تو میمیرم "

ساده

شاید مثل :

" دلتنگ نباش، امیدت به خدا ... فردا روز دیگریست

بگذار هر چه از دست میرود برود...

آنچه را میخواهم که به التماس الوده نباشد 

هر چه باشد...

حتی زندگی...!

زندگی..

در پیچ و تاب موج های پولادین شهر خاکستری
باز امروز گم شدم
و در عصر معراج پولاد فهمیدم
که نمی دانند عشق چیست،عاشق کیست
آسمان حتی اینجا آبی نیست
و آدمها می گریزند از هم
بی هیچ نگاه و سرد
و سبقت می گیرند در پی نان،در پی هوسی چند
و عشق را بازیچه می کنند
تولد،بازی،درس،کار،نان،مرگ
زندگی یعنی همین است و بس؟

خداوندا...!

خداوندا...!

این دفعه صدای شکستن استخوان هایم را می شنوم...آزمون سختی است... بیشتر از توانم است!

به خودت قسم طاقتم تمام شده...می دانم...پیغامت را شنیده ام...تلاشم را می کنم...اصلا ناامید نیستم اما...!!

صدایم را می شنوی؟ اشک هایم را می بینی؟ بی تابیم را حس می کنی؟ آزمون سختی است!! می ترسم کم بیاورم...می ترسم!

آزمون هایت را مانند طرح های تو در تو میگیری؟؟!!...نه!... اول یک عامل را اعمال نکردی بعد باقی عوامل را !...همه عوامل را باهم به سمتم روانه کردی...آری طرح چند عاملی است...!!!

خدای من! از اثرات مقابلش وحشت دارم!! زیر بارش کمر خم می کنم...جایی شنیده بودم بیشتر از توان کسی آزمونش نمی کنی...؟؟؟!!! دارد آخرین نفس هایم را می گیرد!!!

شب بیداری ام را کشیده ام...دیگر توان ندارم...چیز زیادی است؟؟ برای تو نیست!! اصلا نیست!...جفت شش نمی خواهم اما مرحله ای به جلو...!! نه اینکه در خانه ای باشم که جایزه ندارد هیچ...رویش نوشته است ۷ خانه به عقب برگرد!!!

با هم!!!

تو نه نمی گویی
به خواهش آغوش من
وقتی دختر بچه ای نا آرام می شوم.
تو می آیی تمام این راه را
تمام این فاصله ها را
که آرام شویم
من و جسمم
با هم!!!

کســـی را که مثل هیچکس نیست !

وقتــــی که زندگــــی من
هیــــچ چیز نبـــود
هیچ چیز به جـــز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم
باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
کســـی را که مثل هیچکس نیست !