رویای کاغذی ام
همانــــی پیچیده در رویای کاغذی ام
مــــــــــن
همان خیال باف همیشگــــــــی . . . !
دیگر خودم را در آینه ات نمی بینم!
دیگر مرا در آینه ات نمی بینی!
هوای دلت مه آلود است؟
یــــــــا
من نامرئی شده ام . . . !؟
در آغوشت که جا میگیرم عمیق تر گناه میکنم !
من آغوشت را که هوای بهشتی دارد
با هزاران بهشت خدا که بی تو هوای جهنم دارد
عــــوض نمیکنم!!
ای خدای بزرگ
تویی که به کوه فرمان ایستادن داده ای و به رود فرمان رفتنبه پرندگان فرمان پرواز و به ستارگان فرمان درخشیدن داده ای .
به من نیز بیاموز ایستادن و رهایی را ...
تکرار در توهیچگاه تکراری نمی شود
این نهایت من است...
با آفتاب روی تو. . . کز مشرق خیال دمیده است
آغاز می کنم
من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال:که دستم به دست توست
من جای راه رفتن . . .
پرواز می کنم
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش بنشینم
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم
گاهی میان مردم . . . در ازدحام شهر
غیر از تو هر چه هست . . . فراموش می کنم ! .

شعری برایت ننوشتم
هیچ مدادی خیس که می شود نمی نویسد


گناه است انگار خواستن تو.. میدانم!
گناهی که بر من بخشوده نخواهد شد هرگز..
و من محکوم خواهم شد به سنگ نکوهش ها و نفرین ها ..
اما گناهی خواستنی است..
گناهی که می ارزد به رانده شدن از بهشت موهوم این آدم ها
بیبن چقدر می خواهمت..
سخته عاشق باشی ولی هیشکی ندونه
اشکاتو زودی پاک کنی تا کسی ندونه
سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه
سخته نگاهش بکنی اما نخونه
قشنگی عشق که میگن شاید همینجاست
سخته به قربون چشاش بری تو رویا
قدم قدم گریه کنی کنار دریا
سخته همش تو فکر باشی شاید نخوادت
خاطره هات ورق ورق بیاد به یادت
آهسته و پیوسته ست
گاه دلتنگی ام
وقت خوشی اما
دلم آشوب میشود
از عجله رفتنش.
این ساعت دوگانه کار من
از پشت هر حصار هر پرچین
روشنی ات پیداست بدونِ سایه و تاریکی
بی هیچ ابهامی!
تو ذاتِ نوری
دل من هم پروانه و عاشق !
دلم ؛ نگاهم ؛ پر میکشد بسویت؛بدورت
مسوزانی پَرَم

زاده پاییزم... عاشق بهار
وقتی به واپسین روزهای پاییزی فکر می کنم چشمام بارونی می شه...
بمون پاییز.... نذار دلهای عاشق غصه دار بشه...
دلتنگم...
دلتنگم برای روزی که صدای خش خش برگهای پاییزی رو زیر قدمهام حس نکنم...
دلتنگم برای روزی که لذت قطره سرد بارون پاییزی رو، رو گونه هام حس نکنم...
بارون پاییزی برام یه خاطرست... دلتنگم برای روزی که پاییز خاطره هامو با خودش ببره...
خدایا... امروز دلم بارونیه ...نوای بارون می خواد...
خدایا... بغضهامو به ابرها می دم، بذار امشب بارون بباره...
خدایا بذار تو این روزهای سرد زمستونی دوباره عشق بازیه آسمونو حس کنم...
ببار بارون که نوای قلبمی...
آدم برفی تنها یک پا دارد و چشمانش دکمه است و پیراهنش ، کهنه پاره ای ...
اما می خندد
بینی اش شاید هویج ، شاید چوب
اما می خندد
آدم برفی ٬ تنها در حیاط ایستاده است
اما می خندد
آدم برفی نگاهش به آسمان است ٬ بچه ها خلوتش را به هم می زنند
اما می خندد
آدم برفی می داند که تابستان نزدیک است
اما می خندد
آدم برفی می رقصد ... ٬ وقتی آفتاب بتابد و آب شود
اما می خندد
آدم برفی عشق دارد ...!
عشق آسمان و برف سال آینده را
پس می خندد
آدم برفی می داند که اینجا هرکسی بخندد می گویند دیوانه است
اما می خندد
آدم برفی می خندد چرا که شانس این را داشته است که باشد
که آدم برفی باشد...


از تظاهر به ایستادگی،از پنهان کردن زخم هایم...
زور که نیست!!!
دیگر نمی توانم بی دلیل بخندم و با لبخندی مسخره وانمود کنم همه چیز رو به راه است
اصلا دیگر نمی خواهم که بخندم
می خواهم لج کنم!!!
با خودم،با تو،با همه ی دنیا....!!
چقدر بگویم فردا روز دیگری است و امروز بیاید و مثل هر روز باشد...
خسته ام از تو،از خودم،از همه ی زندگی
می خواهم بکشم کنار،
از تو،از خودم،از همه ی زندگی...
مرا که بوسیدی...
لبانم فلج شد...
طعم آسمان دارد بوسه هایت
بوی پاییز میگیرد آغوشم...
در من تاب میخورد
پیچ میزند
این هم آغوشی نیست
معراج نیست
من این بهشت را با بهشت خدا عوض نمیکنم
این بهشت را از من نگیر خدا....
لیلی زیر درخت انار نشست..
درخت انار عاشق شد.. گل داد.. سرخ سرخ
گلها انار شد.. داغ داغ
هر انار هزار دانه به دل داشت..
دانه ها عاشق بودند..
دانه ها توی انار جا نمی شدند
چون...
انار کوچک بود
دانه ها ترکیدند و انار ترک خورد!
خون انار روی دستان لیلی چکید
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید..
ومجنــــــــــــــــــــــون به لیلــــــــــــی اش رسید...
خدا گفت :
راز رسیدن فقط همین بود!
کافی است انار دلت ترک بخورد...

دیشب
باد چنان آمد
که ماه را با خود برد
خورشید
از صبح کلافه بود
هی فکر میکرد
چیزی را جایی جا گذاشته
نصف دنیا را دنبال آینه اش گشت
دم غروب
رفت و
لب دریا نشست
و هی از خودش می پرسید :
باد
ابرها را می آورد یا می برد
تکه های قلبم را
با تو تقسیم می کنم

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تو اند زمین را گرم کند ؟
لیلی گفت : من.
خدا شعله ای با او داد . لیلی شعله اش را توی سینه اش گذاشت .
سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم.
خدا گفت : شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گُر می گرفت . خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود .
لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد.
خدا گفت : اگر لیلی نبود ،زمین من همیشه سردش بود.
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...
برای تو می نویسم...
از عمق احساسم
می نویسم تا شاید بدانی
که تبش قلبم در سینه به خاطر توست
برای تو می نویسم که بدانی
تو بودی آن یگانه عشقی که در لا به لای خرابه های قلبم لانه گزید
و از آنها گلستانی جاودانه ساخت
برای تو می نویسم تا بدانی
دوری ات برای من مثل دوری ماهی از آب است
و دوری کبوتر از آسمان
و اینک برای تو می نویسم از عمق وجودم
با فریادی خاموش که در لا به لای هیاهوی عشقت گم شده است
برای تو می نویسم اینک تا بدانی دوستت دارم
گاهی دلم ازهرچه آدم است میگیرد...
گاهی دلم دوکلمه حرف مهربانانه میخواهد...
نه به شکل " دوستت دارم" و یا نه به شکل " بی تو میمیرم "
ساده
شاید مثل :
" دلتنگ نباش، امیدت به خدا ... فردا روز دیگریست
بگذار هر چه از دست میرود برود...
آنچه را میخواهم که به التماس الوده نباشد
هر چه باشد...
حتی زندگی...!
در پیچ و تاب موج های پولادین شهر خاکستری
باز امروز گم شدم
و در عصر معراج پولاد فهمیدم
که نمی دانند عشق چیست،عاشق کیست
آسمان حتی اینجا آبی نیست
و آدمها می گریزند از هم
بی هیچ نگاه و سرد
و سبقت می گیرند در پی نان،در پی هوسی چند
و عشق را بازیچه می کنند
تولد،بازی،درس،کار،نان،مرگ
زندگی یعنی همین است و بس؟
خداوندا...!
این دفعه صدای شکستن استخوان هایم را می شنوم...آزمون سختی است... بیشتر از توانم است!
به خودت قسم طاقتم تمام شده...می دانم...پیغامت را شنیده ام...تلاشم را می کنم...اصلا ناامید نیستم اما...!!
صدایم را می شنوی؟ اشک هایم را می بینی؟ بی تابیم را حس می کنی؟ آزمون سختی است!! می ترسم کم بیاورم...می ترسم!
آزمون هایت را مانند طرح های تو در تو میگیری؟؟!!...نه!... اول یک عامل را اعمال نکردی بعد باقی عوامل را !...همه عوامل را باهم به سمتم روانه کردی...آری طرح چند عاملی است...!!!
خدای من! از اثرات مقابلش وحشت دارم!! زیر بارش کمر خم می کنم...جایی شنیده بودم بیشتر از توان کسی آزمونش نمی کنی...؟؟؟!!! دارد آخرین نفس هایم را می گیرد!!!
شب بیداری ام را کشیده ام...دیگر توان ندارم...چیز زیادی است؟؟ برای تو نیست!! اصلا نیست!...جفت شش نمی خواهم اما مرحله ای به جلو...!! نه اینکه در خانه ای باشم که جایزه ندارد هیچ...رویش نوشته است ۷ خانه به عقب برگرد!!!
