سال نـــــــــــــــــــــــــو مبــــــــــــــــــــــارک
عیدمان مبارک است


نمی دانم
سنگ آرزوی ِ شیشه
یا شیشه آرزوی ِ سنگ را برآورده می کند
فقط می دانم
شیشه ای که تو پشت اش نایستاده باشی
آروزی مرگ می کند
![]()
الماس وجودت بر شیشه دلم خطی كشید كه پاك كردنش جز با شكستن ممكن نیست..!

ماندهام چگونه تو را فراموش كنم اگر تو را فراموش كنم بايد سالهايي را نيز كه
با تو بودهام فراموش كنم دريا را فراموش كنم و كافههاي غروب را باران را
اسبها و جادهها را بايد دنيا را زندگي را و خودم را نيز فراموش كنم
تو با همه چيز درآميختهاي ...
گاهی تمام آنچه می خواهم،
غریب است دوست داشتن...
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر،
ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر،
ما بی رحم تر.تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند!!!!.

بابا قربونش بشه
دنیا خانوم رفته حموم ناز شده ممر شده
به به به...

حسادت ، یعنی هنوز عشق هست ...
به اندازه ی آغوش تو...
تا وقتی به آغوشت می رسم
بدانم همه ی دنیا از آن من است.
زیباترین عاشقانه ای که برایم گفتی
وقتی بود
که اسمم را با «میم» به انتها رساندی...
![]()
ای آیهـ ی مکرر آرامش
مـ ی ـخواهمت هنوز
ای روی تـــو به تیره شبان آفتاب روز
مـ ی ـخواهمت هنوز ...
ـ ح ـمید مصدق ـ

بیا قدم بزنیم . . .
من با " تـــــــــو "
تو با هر که دلت خواست !
فقط بیــــــــــا قدم بزنیم . . .
اصلا بیا و بگذار . . .
سایه ات باشـــــــــــم . . .
سایه که آزار ندارد !
دارد ؟
امام رضا(ع) فرمود:
هر كس كه دورى سفر را بر خود بپذيرد و به زيارت من آيد،
من در روز قيامت در سه جايگاه به نزد او خواهم شتافت تا او را از تنگنا به در آورم:
آن جايى كه نامه اعمال دست به دست مى شود،
در صراط، و هنگام سنجش اعمال.
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره
وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته
وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه
وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي اغوشت جا مي گرفت
وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاش لاي انگشتات گم ميشد
وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريه اش اونها رو مي لرزوند
شیشه عطرتو
من
و تو.. که نیستی
عطرت را بو میکنم
و به دلم میگویم که به همین ها راضی باشد
تو هم به همین راضی باش
به بودنت کنار دل گرفته ام

سردست
آتش می زنم حرف هائی را
که هیچ وفت نمی شود زد
سرخ می شوم از سوزش درد
فرشته ها
در دلم شیون می کنند
گمانم ...
خدا مرده است !

تــــو
اگر می دانستی
که چــه زخمـــــــــی دارد
خنجـــــر از دست عزیـــزان خــوردن
زمن خسته نمی پرسیدی
آه ای مـرد...!
چــرا ؟
تنــــــــــــهایــــــــــــــــی...

میان جنگل کـــــــــاج های تلخ...
هر نیــــــــــمکت خالی...
می تواند جای تـــــــــو باشد...
و اینجا چقدر نیمکت های خالـــــــــی...
یـــــــــاد تو را زنده می کنند ...!

صدایت را می شنوم به گاه دلتنگی هایم:
"می فهمی دارم به چشمانت نگاه می کنم"
و اینک تو کلامم را بشنو:
"می فهمی که دلتنگت شده ام "
بی انصافیست صدایت را دریغ کردن
بی انصافیست
اما عزیزم این دلتنگی جنس دیگری دارد
تو را در کنار خود حس می کنم
اما دستانم نمی تواند وجودت را لمس کند
بی انصافیست نه؟؟؟
یادم می آید از من پرسیدی می توانم دوریت را تحمل کنم
گفتم خواهم گریست
و تو مرا به صبر فراخواندی
گفتم بخاطر تو صبر خواهم کرد
صبر خواهم کرد، اما
اما قول بده اگر آمدی نپرسی
سرخی چشمانم و التهاب پلک هایم برای چیست...
بالاترین ستاره ای
در آسمان آرزو
دست رویایم
میچیندت آرام
میگذارت در جیب بغل
همین است که
همیشه به نور تو، دلم روشن و
به حضورت ؛ دلگرمم!

که مرا بنشانی بر روی پاهایت
بگذاری گله کنم از همه این کابوسهایی که چشم تو را دوردیده اند
دلتنگی را بهانه کنم
سرم را پنهان کنم در گودی گلویت
تمام ریه ام را پر کنم ازعطرمردانه ات

بگذار باور کنم ...
دست هایم ،
توانایی این را دارند
که کلمات ِ یخ زده ات را گرم کنند ...
تا با من حرف بزنی !

همه راهها که با پا پیموده نمی شوند
دستت را به من بده
رویاهایم منتظرند

چرا جوابی نمیدی؟
میخوام بدونم چقدر باید انتظار بکشم؟
کمکم کن...
تو خدایی...
اگه کمکم نکنی میام تو روز حساب داد میزنم میگم این همون خدایی که گفت مرا بخوانید تا اجابت کنم...
میگم من صداش کردم جواب نداد...
خدایا اگه قرار چیزیو بهم ندی لااقل حکمتشو بهم بگو تا راحتتر باهاش کنار بیام
(نامردی)
اگر عمیق تر نفس بکشی
مرا به درون خویش میبری
و اگر نفست را باز دهی
به ابرها میسپاری ام
آنقدر سبکم
که با قاصدکی به آسمان می شوم
و با قطره بارانی بر بام تو برمی گردم

جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.


تو رفتی و . . .
. . . من آن خاطرات را بعنوان یک ستایش واقعی از عواطف انسانی خویش
حفظ خواهم کرد .!!!
نیمکت با هم بودنمان تنهاست
من دل نشستن ندارم
تو دلیل نشستن باش !
در زندگیم به هیچکس خیانت نکردم جز خودم !
وفای به تو خیانت به خودم بود !
دلگرم کدامین امیدم . . .
که در انتظار باز گشت تــــوام؟
رفتی که با بهار باز آیی . . .
ولی افســوس !
خـــــزان آمد و . . .
رفـــت و . . .
تو نیــــامدی !
دوس دارم يه دختر داشته باشم اينجوري

يا يه پسر اينجوري

قاصدك نوشت : اي جانم
دخملم به من مي ره شكمووووووووو
پسرم به باباش شجااااااااع و مهربووووووووون