سال نـــــــــــــــــــــــــو مبــــــــــــــــــــــارک


عیدمان مبارک است

سال جدید هم تو را می خواهم

مثل سال قدیم

نه تنها عید... هر روزت مبارک باشد


شیشه دلم

نمی دانم
سنگ آرزوی ِ شیشه
یا شیشه آرزوی ِ سنگ را برآورده می کند
فقط می دانم
شیشه ای که تو پشت اش نایستاده باشی
آروزی مرگ می کند

الماس وجودت بر شیشه دلم خطی كشید كه پاك كردنش جز با شكستن ممكن نیست..!

آرام ِ جانم

من باشم
تو باشی
و نسیم
که از لای پنجره نیمه باز ،پرده حریر بلند را تاب میدهد
ومهتاب که به زور سرک میکشد تا عشق بازیمان را نظاره کند
و تو مرا درمیان بازوانت گرم کنی
و من از وجودت آرام گیرم آرام ِ جانم

مانده ام...

 

مانده‌ام چگونه تو را فراموش كنم اگر تو را فراموش كنم بايد سال‌هايي را نيز كه

با تو بوده‌ام فراموش كنم دريا را فراموش كنم و كافه‌هاي غروب را باران را

اسب‌ها و جاده‌ها را بايد دنيا را زندگي را و خودم را نيز فراموش كنم

تو با همه چيز درآميخته‌اي ...

دفتری برای از تو نوشتن...

 

گاهی تمام آنچه می خواهم،

دفتری است برای از تو نوشتن،

قلبی که اندوهم را بفهمد

و دستی که گونه های ترم را نوازش دهد

اینجا و تمام آنچه با من است

بوی خوش تو می دهد

لحظه ها رنگ تو را پوشیده اند

و من، از عطر سرشار حضورت، مستم

با دست های یخ زده ام بخارهای اندوه را

و حضورت را به رخ لحظه های تنهایی می کشم.

دوست داشتن...

 

 

غریب است دوست داشتن...

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر،

ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر،

ما بی رحم ‌تر.تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند!!!!.

عشــق

عشــق
همین خنده های ساده ی توست
وقتی با تمام غصه هایت میخندی
تا از تمام غصه هایم
رها شوم...

دنیا...

بابا قربونش بشه

دنیا خانوم رفته حموم ناز شده ممر شده

به به به...

آرزو كن

آرزو كن با من
كه اگر خواست
_ زمستان _
برود!
گرمی ِ دست ِ تو اما
باشد !
"ما" ی ما " من" نشود
سایه ات از سر ِ تنهایی ِ من
كم نشود

عاشقی

راستش را بخواهید
باید زنان بگویند چگونه میخواهند عاشقی را
تا مردان بتوانند تغییرات لازم را در خودشان ایجاد کنند
چون گفتن از مهارت زنان و انجام دادن از مهارت مردان است

حسادت ، یعنی هنوز عشق هست ...

همه ی دنیا از آن من است

می خواهم بدهم دنیا را برایم تنگ کنند

به اندازه ی آغوش تو...

تا وقتی به آغوشت می رسم

بدانم همه ی دنیا از آن من است.

عاشقانه

هیچ می دانستی

زیباترین عاشقانه ای که برایم گفتی

وقتی بود

که اسمم را با «میم» به انتها رساندی...

مـ ی ـخواهمت هنوز ...

ای آیهـ ی مکرر آرامش

مـ ی ـخواهمت هنوز

ای روی تـــو به تیره شبان آفتاب روز

مـ ی ـخواهمت هنوز ...

 

ـ ح ـمید مصدق ـ

سایه..

بیا قدم بزنیم . . .

من با " تـــــــــو "


تو با هر که دلت خواست !


فقط بیــــــــــا قدم بزنیم . . .


اصلا بیا و بگذار . . .


سایه ات باشـــــــــــم . . .


سایه که آزار ندارد !

دارد ؟

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع)

 

 

 امام رضا(ع) فرمود:

هر كس كه دورى سفر را بر خود بپذيرد و به زيارت من آيد،

من در روز قيامت در سه جايگاه به نزد او خواهم شتافت تا او را از تنگنا به در آورم:

 آن جايى كه نامه اعمال دست به دست مى شود،

در صراط، و هنگام سنجش اعمال.

خـانه تکانی دلـــم مبارکـــــ ♥

دلـت را بتـکان ...
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن...
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... 
دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا..

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"

خـانه تـکانی دلـت مبـارک

وقتي دلت گرفته

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره


وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي


وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه


وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته


وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه


وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي اغوشت جا مي گرفت


وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاش لاي انگشتات گم ميشد


وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريه اش اونها رو مي لرزوند

پیر مرد...

 
تلفن همراه پیر مردی در اتوبوس زنگ خورد.
پیر مرد به زحمت تلفن را با دستان لرزان از جیبش در آورد،هرچه تلفن را در مقابل صورتش عقب و جلو کرد نتوانست اسم تماس گیرنده را بخواند. رو به مرد جوانی کرد و گفت:ببخشید آقا،چی نوشته؟
مرد جوان گفت:نوشته همه چیزم.
پیر مرد جواب داد:الو،سلام عزیزم...
یهو دستش را جلوی تلفن گرفت و با صدای آرام و با لبخندی زیبا و قدیمی به مرد جوان گفت:همسرمه...
یعنی میشه ما هم همیشه اینجوری عاشق بمونیم؟

به همین راضی باش

شیشه عطرتو

من

 و تو.. که نیستی

عطرت را بو میکنم

 و به دلم میگویم  که به همین ها راضی باشد

تو هم به همین راضی باش

به بودنت کنار دل گرفته ام

گمانم خدا مرده است...!

سردست

آتش می زنم حرف هائی را

که هیچ وفت نمی شود زد

سرخ می شوم از سوزش درد

فرشته ها

در دلم شیون می کنند

گمانم   ...

خدا مرده است !

تنهایی...

تــــو

اگر می دانستی

که چــه زخمـــــــــی دارد

خنجـــــر از دست عزیـــزان خــوردن

زمن خسته نمی پرسیدی

آه ای مـرد...!

چــرا ؟

تنــــــــــــهایــــــــــــــــی...

جای خالی تو...

میان جنگل کـــــــــاج های تلخ...

هر نیــــــــــمکت خالی...

می تواند جای تـــــــــو باشد...

و اینجا چقدر نیمکت های خالـــــــــی...

یـــــــــاد تو را زنده می کنند ...!

دلم تنگ است...بی انصاف!!!

صدایت را می شنوم به گاه دلتنگی هایم:

"می فهمی دارم به چشمانت نگاه می کنم"

و اینک تو کلامم را بشنو:

"می فهمی که دلتنگت شده ام "

بی انصافیست صدایت را دریغ کردن

بی انصافیست

اما عزیزم این دلتنگی جنس دیگری دارد

تو را در کنار خود حس می کنم

اما دستانم نمی تواند وجودت را لمس کند

بی انصافیست نه؟؟؟

یادم می آید از من پرسیدی می توانم دوریت را تحمل کنم

گفتم خواهم گریست

و تو مرا به صبر فراخواندی

گفتم بخاطر تو صبر خواهم کرد

صبر خواهم کرد، اما

اما قول بده اگر آمدی نپرسی

سرخی چشمانم و التهاب پلک هایم برای چیست...

به حضورت دلگرمم

بالاترین ستاره ای

در آسمان آرزو

دست رویایم

میچیندت آرام

میگذارت در جیب بغل

همین است که

همیشه به نور تو، دلم روشن و

به حضورت ؛ دلگرمم!

عاشقانه ی آرام  

دلم لک زده برای يک عاشقانه ی آرام 

که مرا بنشانی بر روی پاهایت

بگذاری  گله کنم از همه این کابوسهایی که چشم تو را دوردیده اند

دلتنگی را بهانه کنم

سرم را پنهان کنم در گودی گلویت

تمام ریه ام را پر کنم ازعطرمردانه ات

بگذار باور کنم ...

 بگذار باور کنم ...

دست هایم ،

توانایی این را دارند

که کلمات ِ یخ زده ات را گرم کنند ... 

تا با من حرف بزنی !

دستت را به من بده

همه راهها که با پا پیموده نمی شوند

دستت را به من بده

رویاهایم منتظرند

و تو ...

آرامشــی میخواهم ،
خلوتــی میخواهم ،

و تــو . . .


...که سُکوت کنــی...

و مَــن . . .
گوش کنم . . .

حرف دل

خدایا چرا وقتی صدات میکنم فقط میشنوی؟

چرا جوابی نمیدی؟

میخوام بدونم چقدر باید انتظار بکشم؟

کمکم کن...

تو خدایی...

اگه کمکم نکنی میام تو روز حساب داد میزنم میگم این همون خدایی که گفت مرا بخوانید تا اجابت کنم...

میگم من صداش کردم جواب نداد...

خدایا اگه قرار چیزیو بهم ندی لااقل حکمتشو بهم بگو تا راحتتر باهاش کنار بیام

(نامردی)


 

عمیق تر نفس بکش

اگر عمیق تر نفس بکشی

مرا به درون خویش میبری


و اگر نفست را باز دهی


به ابرها میسپاری ام


آنقدر سبکم


که با قاصدکی به آسمان می شوم


و با قطره بارانی بر بام تو برمی گردم

نامه بابا لنگ دراز به جودی ابوت

جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.

پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.

دوست داشتن یعنی .............

دوست داشتن یعنی اونی که اگه صد دفعه هم ناراحتش کنی ،
 هربار میگه این دفعه آخریه که می بخشمت و با اخم میاد توی بغلت ..........

متشكرم كه هستي

دل آدم گاهے چه گرم مے شود !
به یک " دلخوشے کوچک "
به یک " هستم " . . . !
به یک " نوازش " . . . !
به یک " آغوش " . . . !

قاصدك نوشت : حتي به یك آهنگ خاص براي خود ِخود ِخودم

بوی آرامش وجود تـــو...

چقدر دوست دارم با خیال راحت

یک نفس عمیق بکشم

نفسی که پر باشد

از بوی آرامش وجود تـــو...

خاطرات

تو رفتی و . . .

. . . من آن خاطرات را بعنوان یک ستایش واقعی از عواطف انسانی خویش

حفظ خواهم کرد .!!!

 

دلیل بودن...

نیمکت با هم بودنمان تنهاست
من دل نشستن ندارم
تو دلیل نشستن باش !

خیانت...

در زندگیم به هیچکس خیانت نکردم جز خودم !
وفای به تو خیانت به خودم بود !

در انتظار باز گشت...

دلگرم کدامین امیدم . . .
که در انتظار باز گشت تــــوام؟
رفتی که با بهار باز آیی . . .
ولی افســوس !
خـــــزان آمد و . . .
رفـــت و . . .
تو نیــــامدی !

اي جونم

دوس دارم يه دختر داشته باشم اينجوري 

يا يه پسر اينجوري

قاصدك نوشت : اي جانم

دخملم به من مي ره شكمووووووووو

پسرم به باباش شجااااااااع و مهربووووووووون

عروسک...

 

 

بیچاره عروسک !

دلش می خواست زار زار گریه کند،

اما خنده را بر لبانش دوخته بودند .......