من باشم
تو باشی
و نسیم
که از لای پنجره نیمه باز ،پرده حریر بلند را تاب میدهد
ومهتاب که به زور سرک میکشد تا عشق بازیمان را نظاره کند
و تو مرا درمیان بازوانت گرم کنی
و من از وجودت آرام گیرم آرام ِ جانم