روایتی از شهید آوینی

 
روايتي از شهادت «سيد مرتضي آويني»(1):
مرتضي فرياد زد:«آي مرا كجا مي‌بريد؟ بگذاريد همين جا شهيد شوم.»  


 

ادامه نوشته

شهید حاج همت

 
 
دشمن در مقابل حاج همت‌ها تسليم شد

خبرگزاري فارس: مسئول بهداري گردان مقداد گفت: بعد از خبر شهادت حاج محمد ابراهيم همت، جبهه آرام شد و آتش نيروي دشمن و خودي خاموش شد گويي در جبهه آرامش ابدي حاكم است و دشمن در مقابل همت و حاج همت‌ها تسليم شد.



 

ادامه نوشته

فلسفه قیام مختار

فلسفه قیام مختار

قیام مختار

مختار كیست؟

مختار بن ابى عبیدة بن مسعود بن عمرو بن عمیر بن عوف بن قسى بن هنبة بن بكر بن هوازن؛(1) از قبیله ثقیف؛ كـه قبیله مشهـور و گسترده‌اى از هـوازن، از اعراب منطقه طائف اسـت، می‌باشد.(2) كنیه‌اش ابواسحاق(3)؛‌ و لقـبش كـیـسـان بود كه فـرقـه كـیـسـانیه منسوب به او است. كیسان به معناى زیرك و تیزهوش است.(4)

طبق روایتى، اصـبـغ بـن نـبـاتـه، از یـاران امـیـرالمـؤمـنین مى‌گوید: "لقب كیس را امیرالمؤمنین به مختار دادنـد."(5)

پـدر مـخـتـار ابـوعـبـیـده ثـقـفـى است كه در اوایـل خـلافـت عـمـر از طـائف بـه مـدیـنـه آمـد و در آنجـا سـاكن شد.(6) وى یكى از سـرداران بـزرگ جـنـگ بـا ارتـش ‍ كـسـرى(ایـران) در زمـان عمر بود. (7) ماجراى رشـادت این دلیرمرد در واقعه یوم الجسر در جنگ با ارتش ایران در منطقه بصره معروف است.(8)

مـادر مـخـتـار دومـه است كه از زنـان بـا شخصیت بـود و او را صـاحـب عقل و راى و بلاغت و فصاحت دانسته‌اند.(9)

وى ادب و فضائل اخلاقى را از مكتب اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) آموخت،(10) و در آغاز جوانى، هـمراه با پدر و عموى خود براى شركت در جنگ با لشكر فُرس به عراق آمد و خاندان او همانند بسیارى از مسلمانان صدر اسلام، در عراق و كوفه ماندند. مختار در كنار امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود و پـس از شهادت آن حضـرت، بـراى مدتى كوتاه به بصره آمد و در آنجـا سـاكـن شد.(11)

ادامه نوشته

اگه نظرتون رو بگین ممنون میشم

وصیت نامه دکتر علی شریعتی


... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال 1348« امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه¬ای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).

گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.

وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هایم و نوشته¬هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود می¬داند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد.

همه امیدم به "احسان" است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه:

یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن¬های زشت و نفرت بار، احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایده¬آل و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش¬های متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابله¬ها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه¬داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک ، یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو بیراهه¬ای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد می¬تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو می¬رود تا کجا می¬تواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟

1. به لهجه خراسانی یعنی گنجشک

گر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روح¬های خارق¬العاده چنین اعجازی سر زده است. پروین اعتصامی از همین دبیرستان¬های دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاه¬ها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفته¬ها و مصدق از میان همین "دوله" ها و "سلطنه" های "صلصال کالفخار من حماء مسنون"، و "اینشتین" از همین نژاد پلید و "شوایتزر" از همین اروپای قسی آدمخوار و "لومومبا" از همین نژاد برده و "مهراوه" پاک از همین نجس¬های هند و پدرم از همین مدرسه¬های آخوند ریزو ... به هر حال "آدم" از لجن و "ابراهیم" از "آزر" بت تراش و "محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من امید می¬دهند که حساب¬های علمی مغز را نادیده انگارد و به سر نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه می¬پرورد امیدوار باشم.

دوست می¬داشتم که "احسان" متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی می¬ترسم از پوکی و پوچی موج نوی¬ها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده¬ها و حسد¬ها و باد و بروت¬ها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمه¬های شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشی¬ها، از کسانی که به هر حال کاری می¬کنند بد می¬گویند و آنها را با فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا می¬سنجند و طبعا محکوم می¬کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشی¬های انقلابی و کارتند[؟] و عقده گشایی¬های سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمی¬رسد ــ به منزل برمی¬گردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی می¬خوابند.

و نیز می¬ترسم از این فضلای افواه¬الرجالی شود:

از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود.

و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی،

و از روی فیلم¬های دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی،

و از روی مقالات و عکس¬های خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریست¬های فرنگی که از خیابان¬های شهر می¬گذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست،

و یا [ از روی] نشخوار حرف¬های بیست سال پیش حوزه¬های کارگری حزب توده، ماتریالیست و سوسیالیست چپ،

و از روی کتاب¬های طرح نو ، "اسلام و ازدواج" ، "اسلام و اجتماع"، "اسلام و جماع"، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،

و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،

و از روی کتاب چه می¬دانم، در باب کشور¬های در حال عقب رفتن، متخصص کشور¬های در حال رشد،

و از روی ترجمه های غلط و بی¬معنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِ مریض ِ هروئین گرای ِ خنگ، که یعنی: ناقد و شاعر نوپرداز و ...

خلاصه من به او "چه شدن" را تحمیل نمی¬کنم. او آزاد است. او خود باید خود را انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم. البته اگزیستانسیالیستم ویژه خودم؛ نه تکرار و تقلید و ترجمه. که از این سه تا ی منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دو تای دیگر؛ تقی زاده و تاریخ، از نصیحت نیز هم، از هیچکس هیچوقت نپذیرفته¬ام. و به هیچکس، هیچوقت نصیحت نکرده¬ام. هر رشته¬ای را بخواهد می¬تواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من می¬دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ، اگر آرایش می¬خواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتا جامعه شناسی به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را اتود می¬کنند و تصادفا به همان نتایج علمی می¬رسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصیتنامه¬ام، به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه¬ها و شرکت¬ها و دم و دستگاه¬ها که تکلیفش را باید معلوم می¬کردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمی¬کردم.

اما بیرون از همه حرف¬های دیگر اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی¬های احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمه¬ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟

چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می¬برند! و چه گاوانسان¬هایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق می¬شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه می¬خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار باید برای خانواده¬ام کار می¬کردم و برای زندگی آنها زندگی می¬کردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم.

او آزاد است که خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمی¬ارزد، پلید است، پلید.

فرزندم! تو می¬توانی هر گونه "بودن" را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.

انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد ( به خود و جهان) و می¬آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می¬ورزد و می¬پرستد و انتظار می¬کشد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت¬های روزمره زندگی و خیلی چیز¬های دیگر به آن صدمه می¬زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می¬بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می¬شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت¬هایش دارد مسخ می¬شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می¬کند. تو هر چه می¬خواهی باشی باش اما ... آدم باش.

2. مقصود او در اینجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.

اگر پیاده هم شده است سفر کن. در ماندن، می¬پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ "شدن" انسان¬ها و تمدن¬ها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته¬ای، کر باز گشته¬ای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقی¬ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته¬های ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه¬ای به بیرون می¬گشایند و پا به درون اروپا می¬گذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون می¬آورند حرفی نمی¬زنم که حیف از حرف زدن است. این¬ها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفته¬اند. چقدر آدم¬هایی را دیده¬ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده¬اند و با یک فرانسوی آشنا نشده¬اند. فلان آمریکایی که به تهران می¬آید و از طرف مموش¬های شمال شهر و خانواده¬های قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه می¬شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده¬است؟

اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانواده¬ای اتاق بگیری که به خارجی¬ها اتاق اجاره نمی¬دهند. در محله¬ای که خارجی¬ها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. "کن مع الناس و لا تکن مع الناس" واقعا سخن پیغمبرانه است.

واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی¬ارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.

[عشق] می¬تواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنگ. چیزی شبیه "جواد فاضل"، یا متین¬ترَش؛ "نظام وفا"، یا لطیف تـَرَش؛ "لامارتین"، یا احمق تـَرَش؛ "دشتی"، یا کثیف تـَرَش؛"بلیتیس"! و نیز می¬تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره¬ای بگشاید و شاید هم دری ... و من نخستینش را تجربه کرده¬ام و این است که آن را "دوست داشتن" نام کرده¬ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می¬بخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن می¬کشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و زیبایی¬ها (که کشف می¬کند،که می¬آفریند) چقدر در این دنیا بهشت¬ها و بهشتی¬ها نهفته است. اما نگاه¬ها و دل¬ها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمی¬بیند و نمی¬شناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی¬شنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.

وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است! چقدر مایه¬های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته¬است! زندگی کردن وقتی معنی می¬یابد که فن استخراج این معادن

3. با مردم باش و با مردم مباش

ناپیدا را بیاموزی و تو می¬دانی که چقدر این حرف با حرف¬های "ژید" به "ناتانائل"ش شبیه است، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می¬کنم، تصادف با یکی دو روح فوق¬العاده است، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمی¬گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. " یکی" بیشترین عدد ممکن است. "دو" را برای وزن کلام آوردم و، نیست. گرچه من به اعجاز حادثه¬ای، این کلام موزون را در واقعیت ِ ناموزون زندگیم، به حقیقت، داشتم."برخوردم" (به هر دو معنی کلمه.

"کویر" را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفته¬ام و به میراثت می¬دهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها "نصیحت" که در زندگی مرتکب شده¬ام حفظ کن( به هر دو معنی کلمه)

اما تو "سوسن" ساده مهربان ِاحساساتی ِزیباشناس ِ منظم ِدقیق و تو "سارا"ی رندِ عمیق ِ عصیانگرِ مستقل. برای شما هیچ توصیه¬ای ندارم. در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می¬وزد، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم چه کاری می¬توانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجاز گری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده¬ای شود مسلح به آگاهی¬ای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش می¬آورند و دور افکننده هر لقمه¬ای که می¬سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته¬اند. دعوای امروز بر سر این است که لقمه کدام طباخی را بخورند . هیچکس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می¬خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده¬اند. و چه مهوع!

آن هم کی ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوین زن بودن شده¬اند! "هفده دی¬ای ها"! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن¬ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر های سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان "شاباجی خانم" شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می¬زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب

4. مقصود دکتر احتمالا این کلمات باشد: "پوران عزیزم این عکس را که چند لحظه پس از شنیدن خبر تولد احسان در یک کافه برداشته¬ام به رسم یادگار به تو تقدیم می کنم آثار پیری و "بابا" شدن به همین زودی در چهره ام نمایان است آن را به یادگار نگه دار تا بیست سال دیگر این خط شعر را که از زبان فردوسی به تو می نویسم بخواند و بداند که میراث اجدادی خویش را که جز کتاب و فقر و آزادگی نیست چگونه باید حفظ کند و او نیز جز رنج و علم و شرف در حیات خویش چیزی نیندوزد

چنین گفت مر جفت را نره شیر

که فرزند ما گر نباشد دلیر

ببریم از او مهر و پیوند پاک

پدرش آب دریا و مادرش خاک

1338 پاریس علی شریعتی

آن هم کی ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوین زن بودن شده¬اند! "هفده دی¬ای ها"! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن¬ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر های سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان "شاباجی خانم" شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می¬زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی می¬کند و پاسور می¬زند. یک "ملا باجی" اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا به زور درآوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟

اما مسأله به همین سادگی¬ها نیست. "زن روز" آمار داده¬است که از 1956 تا 66 (ده سال) موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شده است. و این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا و در تاریخ اقتصاد است و نیز تنها علت غایی همه این تجدد بازی ها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زندانی بود و از این حرف¬ها ... اما این¬ها باز یک فضیلت را دارایند. یعنی یک امتیاز بر رقبای املشان. .... چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صفِ متجانس ِمتخاصم پیدا کرده¬ام. هر وقت آن "ملاباجی گشنیز خانم¬ها" را می¬بینم می¬گویم؛ باز هم آن¬ها. و هر وقت آن "جیگی جیگی ننه خانم¬ها" را می¬بینم، می¬گویم باز هم همین¬ها.

و اما تو همسرم. چه سفارشی می¬توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچکسی را در زندگی کردن از دست نداده¬ای. نه در زندگی، در زندگی کردن. به خصوص بدان گونه که مرا می¬شناسی و بدان صفات که مرا می¬خوانی. نبودن من خلائی در میان داشتن¬های تو پدید نمی¬آورد. و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده¬ای وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست.

به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصایل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیده¬ایم که: اگر من هم انسان خوبی بوده¬ام همسر خوبی نبوده¬ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدی¬های خویش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف¬هایم را کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده است جبران کرده است و این است که اکنون در حالی که همچون یک محتضر وصیت می¬کنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، می¬دانم که نبودن ِمن، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمی¬آورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده¬است که:

برو ای مرد، برو چون سگ آواره بمیر/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود

از طرف مالی، تنها یادآوری این است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب 2 بانک تعاونی و توزیع برداشت کرده¬ام، و البته دلم از این کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی می¬کنم یا چیزی می¬فروشم، برای پول منزل آن را مجددا باز گردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی.

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از "کاهه" بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (ماهی جهارصد و پنجاه تومان برای هر فرد و بنا بر این سالی سه محصل می¬توانند از این بابت درس بخوانند البته با کمک¬های اضافی من و خانواده خودش)

کار سوم این که جمعی از شاگردان آشنایم همه حرف¬ها و درس¬های چهار سال دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرف¬های من در لابلای همین درس¬های شفاهی و گفت و شنود¬های متفرقه نهفته است. ... و نیز کنفرانس¬های دانشکاهیم جداگانه، و نوشته¬های ادبیم در سبک کویر، جدا؛ و نوشته¬های پراکنده فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشته¬ام جمع آوری شود و نگهداری، تا بعد¬ها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهایم همه به دقت جمع آوری شود و سوزانده شود که نماند، مگر "قوی سپید" و "غریب راه" و "در کشور" و "شمع زندان" و درس¬های اسلام شناسی، از "سقیفه به بعد"، با "امت و امامت" در ارشاد و کنفرانس¬های مربوط به حضرت علی و علت تشیع ایرانیان و دیالکتیک پیدایش فرق در اسلام و هر چه به این زمینه¬ها می¬آید از جمله "بیعت" در کانون مهندسین و "علی حقیقتی بر گونه اساطیر" و ... همه در یک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان "امت و امامت" تدوین شود.

اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با "گیوز" به فارسی ترجمه کند. در باره این آثار بخصوص کتاب DESALIENATION DES SOCIETES MUSULMANS مرا و همچنین مقاله SOCIOLOGIE D’INITIATION مرا که با چهار جامعه شناس خارجی تحقیق کرده¬ایم و "اوت زتود" چاپ کرده است. کتاب L’ANGE SOLITAIRE مرا دلم نمی¬خواهد ترجمه کنند. کار گذشته¬ای و رفته¬ای است.

همه التماس¬هایت را از قول من نثار ... عزیزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در باره¬ام نوشته از چاپش منصرف شود که خیلی رنج می¬برم.

از دوستانم که در سال¬های اخیر به علت انزوایی که داشتم و خود معلول حالت روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شده¬اند، پوزش می¬طلبم.و امیدوارم بدانند که دوری از آن¬ها نبود، گریز به خودم بود و این دو، یکی نیست.

کتاب "کویر" را با اتمام آخرین مقاله و افزودن "داستان خلقت" یا "دردبودن" پس از پاکنویس تمام کنید و منتشر سازید. مقدمه¬اش تنها نوشته عین القضاة است. و در اولین صفحه¬اش این جمله "توماس ولف": "نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن"

در پایان این حرف¬ها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می¬کنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شده¬ام، یک بار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاری سر خدا ... ، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان می¬گرفتم . و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند می¬کند و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعله¬ها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید می¬توانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمی¬دانستم که به چنین سرنوشتی می¬کشد و نمی¬دانم چه باید می¬کردم. در این کار احساس پلیدی نمی¬کنم. اما ده سال تمام گداخته¬ام و هر روز هم بدتر می¬شود و سخت¬تر. و اگر جرمی بوده است آتش مکافاتش را دیده¬ام و شاید بیش از جرم. و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم.

و خدا را سپاس می¬گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین"شغل" را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می¬دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران¬ترین ثروتی که می¬توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته¬ام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال¬ترین لقمه است.

و حماسه¬ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی¬شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.

و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی¬توانسته¬اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت¬های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می¬دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می¬آورند.

و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده¬است که "شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی¬تواند".

و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ¬ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن "متن مردم" است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده¬ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش¬های ماست.

و آخرین سخنم به آن¬ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می¬کوبیدند، این که:

دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود // در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود

ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی¬ای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی _ به معنای علمی کلمه _ و آزادی انسانی _ به معنای غیر بورژوازی اصطلاح _ در زندگی آدمی آغاز می¬شود.»

5.بوعلی سینا

عشق را زبانی دگر است

داستانی دیگر

روی تو گلی ز بوستانی دگرست
لعل لبت از گوهر کانی دگرست
 دل دادن عارفان چنین سهل مگیر
با حسن دلاویز تو آنی دگرست
 ای دوست حدیث وصل و هجران بگذار
 کاین عشق من و تو داستانی دگرست
چو نی نفس تو در من افتاد و مرا
 هر دم ز دل خسته فغانی دگرست
 تیر غم دنیا به دل ما نرسد
 زخم دل عاشق از کمانی دگرست
 این ره تو به زهد و علم نتوانی یافت
 گنج غم عشق را نشانی دگرست
از قول و غزل سایه چه خواهی دانست
 خاموش که عشق را زبانی دگرست

روایات انتظار فرج

انتظار فرج

l رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم):

«طوبى للصابرين فى غيبته، طوبى للمقيمين على محبته».

ينابيع المودة، ج 3، ص 101.

خوشا به حال صبر كنندگان در ايام غيبتش، خوشا به حال پايداران بر دوستى و محبتش.

l اميرالمؤمنين (عليه السلام):

«انتظروا الفرج ولاتيأسوا من روح الله، فان احب الاعمال الى الله عزوجل انتظار الفرج ... والمنتظر للفرج كالمتشحط بدمه فى سبيل الله».

بحارالانوار، ج 52، ص 123.

انتظار فرج بكشيد و از رحمت خدا نااميد نگرديد، زيرا محبوبترين اعمال نزد خداى عزوجل، انتظار فرج است. و همانا منتظران فرج مانند شهيدانى هستند كه در راه خدا، در خون خود مى غلتند.

l امام حسين (عليه السلام):

«... اما ان الصابر فى غيبته على الاذى والتكذيب، بمنزلة المجاهد بالسيف بين يدى رسول الله صلى الله عليه و آله».

اعلام الورى، ص 384.

... به تحقيق كه صبركنندگان در غيبتش بر اذيت ها و تكذيب ها، مانند مجاهدان با شمشير در سپاه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)هستند.

l امام زين العابدين (عليه السلام):

«من ثبت على ولايتنا فى غيبة قائمنا، اعطاه الله أجر الف شهيد مثل شهداء بدر و احد».

كشف الغمه، ج 3، ص 312.

هر كه در دوران غيبت قائم ما، بر ولايت ما ثابت قدم باشد، خداوند پاداش هزار شهيد مانند شهداى بدر و احد را به او عطا مى فرمايد.

l امام صادق (عليه السلام):

«المنتظر للثانى عشر كالشاهر سيفه بين يدى رسول الله صلى الله عليه و آله يذب عنه».

غيبت نعمانى، ص 41.

كسى كه منتظر امام دوازدهم است مانند كسى است كه در كنار رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) و براى دفاع از آن حضرت شمشير مى زند.

l امام موسى كاظم (عليه السلام):

«طوبى لشيعتنا المتمسكين بحبّنا فى غيبة قائمنا، الثابتين على موالاتنا والبراءة من اعدائنا، اولئك منّا و نحن منهم، وقد رضوا بنا ائمة ورضينا بهم شيعة، طوبى لهم ثم طوبى لهم، هم والله معنا فى درجتنا يوم القيامة».

الزام الناصب، ص 68.

خوشا به حال شيعيان ما كه در غيبت قائم ما بر محبت و ولايت ما و بيزارى از دشمنان ما پايدار ماندند، آنها از ماو ما از آنهائيم. و همانا آنان امامت ما را پذيرفتند، ما هم آنها را به عنوان شيعيان خود پذيرفتيم. خوشا به حال آنها و باز هم  خوشا به حال آنها، آنها به خدا قسم در درجه ما و در كنار ما در روز قيامت اند.

 

l امام رضا (عليه السلام):

«ما أحسن الصبر و انتظار الفرج»

منتخب الاثر، ص 496.

چه بهتر است صبر كردن و انتظار فرج كشيدن.

l امام جواد (عليه السلام):

«افضل اعمال شيعتنا انتظار الفرج»

غيبت نعمانى، ص 180.

برترين اعمال شيعيانمان، انتظار فرج است.

امام هادى (عليه السلام):

«لولا من يبقى بعد غيبة قائمكم من العلماء الداعين اليه، والدّالين عليه، والذّابين عن دينه بحُجج الله، والمنقذين للضعفاء من عبادالله من شباك ابليس ومردته، لما بقى احد الا ارتد عن دين الله. ولكنهم يمسكون ازمة قلوب ضعفاء الشيعة كما يمسك صاحب السفينة سكانها، اولئك هم الافضلون عندالله عزوجل».

بحارالانوار، ج 51، ص 156.

اگر نه اين بود كه پس از غيبت قائم آل محمد، برخى از علما وجود دارند كه به سوى او دعوت مى كنند و مردم را بهحضرتش سوق مى دهند و از دينش با استدلالهاى الهى حمايت مى كنند و ضعيفان از بندگان خدا را از افتادن در دام ابليس و يارانش، رهايى مى بخشند، پس به تحقيق هيچ كس نمى ماند جز اينكه از دين خدا بر مى گشت. ولى آن عالمان زمان قلوب ضعفاى شيعه را مى گيرند همانگونه كه ناخداى كشتى، سكّان و فرمان كشتى را مى گيرد و پس آنها نزد خداى عزوجل از همه برترند.

بیا اقا

 

بسمه تعالی

اللهم  صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  والعن اعدائهم

 

خواب تا به کی!؟

تا به کی  ظلم وستمها بر مردمان چیره شود و در خواب باشیم.

تا به کی کشت و کشتارها و فجایع انسانی مارابیدار نکند.

اسراییل فلسطینیان را به خاک و خون کشد بیدار نشویم!

صدام به ایران حمله کند و هزاران تلفات و خسارات ببار آرد بیدار نشویم!

آمریکا به عراق حمله کند بیدار نشویم!

دنیا در فساد و ظلم غلط بخورد بیدار نشویم! 

مگر نه اینست که روزی خواهد رسید که دنیا پر از عدل و داد خواهد شد . پس چرا اینهمه ظلم وستم مارا بیدار نمیکند.

چرا وقتی سختی به ما رسید در پی چاره هستیم ولی چاره ساز اینهمه سختیها را فراموش کرده ایم.

مگر نه اینست که بعداز ظهور امام زمان (ع) همه جا پر از عدل و صفا خواهد شد و وفور نعمت خواهد بود و نه گرسنه ایی خواهد بود نه مریضی و نه مقروضی فلذا باید تمام گرفتاران بر تعجیل ظهور حضرتش دعا کنند تا هرچه زودتر با طلوع پيشواي غايب جهان (امام زمان حضرت امام مهدی (ع))، گشايشي در كليه شئون زندگي بشريت پديد آيد روزي كه تمام بدبختيها و ظلمها از ميان مي‌رود و فقر و بيماري و مصائب و ناراحتيها يك باره و براي هميشه رخت از جهان بر مي‌بندد و به وسيله آن حضرت، جهان غرق در عدالت و رفاه و آسايش مي‌گردد .

در واقع انتظار چنين عدالت و آسايشي است که هر قدر شوق فرد مسلمان به عدالت و رفاه و خداپرستي بيشتر باشد پس اشتياقش به تعجيل فرج زيادتر خواهد بود و دعا يكي از وسايلي است كه مي‌تواند در تعجيل فرج مؤثر باشد.

حضرت امام صادق علي (ع) فرمود : “آيا شما را خبر ندهم به چيزيكه خدا اعمال بندگانش را جز به آن قبول نمي‌كند؟ ابوبصير عرض كرد : بفرماييد. فرمود : “شهادت به يگانگي خدا و پيامبري محمد (ص) و اعتراف به دستورات خدا و دوستي با ما و بيزاري از دشمنانمان و تسليم در مقابل ائمه و پرهيزكاري و جديت و آرامش و در انتظار قائم بودن” سپس فرمود: “براي ما دولتي است كه هر وقت خدا بخواهد تأسيس خواهد شد.

هر كس دوست دارد كه از اصحاب و ياران قائم ما باشد بايد در انتظار فرج باشد پرهيزكاري را شيوه خويش كند به اخلاق خوب آراسته گردد و در همان حال در انتظار قائم مي‌باشد. اگر چنين بود و پيش از قيام قائم مرگش فرارسيد، به اجر و ثواب كسانيكه قائم را درك مي‌كنند نائل خواهد گشت. اي شيعيان جديت و كوشش نمايد و منتظر ظهور آن حضرت باشيد، اي گروهيكه مورد توجه و رحمت خدا واقع شده‌ايد پيروزي گوارايتان باد.”

 

و همچنانچه حضرت بقية‌ الله امام زمان مهدي(ارواحنا فداه ]جانها به قربانش[) امر مي‌فرمايند :

بسيار براي تعجيل فرج دعا كنيد كه آن فرجي براي شماست.

 

علاوه بر اينها با توجه به اينكه حضرت صاحب الزمان (ع)، كريم بوده و بسيار به شيعيانشان رئوف مي‌باشند و داراي كرامت بسيار هستند، پس دعاي ما نسبت به تعجيل فرج باعث مي‌شود كه حضرت نيز در حق ما دعا كند. پس حضرت ولي عصر (ارواحنا فداه) نيز در مقابل دعاي ما دعاي بهتر از آن براي ما بجا مي‌آورد.

بديهي است كه دعاي حضرت بسيار زودتر و بهتر از دعاي خودمان درباره خويش، به استجابت مي‌رسد پس دعا بر سلامتي حضرت مهدي(عج) و تعجيل ظهورش منفعت بيشتري نسبت به خود دعا كننده عايد مي‌كند.

 

چرا وقتی از عزیزانمان که چشم براهش هستیم کمی دیر بکند دست به دعا و نذر ونیاز برمیداریم ولی نیامدن عزیز ولی نعمتمان ، انگار نه انگار.

مگر نه این است که بعداز 25 سال خانه نشینی حضرت امیرالمومنین علی (ع) مردم وقتی سرشان به سنگ خورد و بسویش شتافتند پس از او بهره مند شدند. آیا 1200 سال در پرده نشینی غیبت کافی نیست تا ما بخود آییم. آیا باید آنقدر در خواب غفلت باشیم که روزگار بدتر از بدتر شود .

آری همه امور بدست خداوند متعال است و ظهور حضرت بقیه الله الاعظم مهدی صاحب الزمان (ع) نیز بدست اوست ولی خداوند در قرآن کریم وعده داده که تا قومی همت به اصلاح نگیرد تغییری در حال قوم داده نمیشود پس این وظیفه ماست که دست نیاز به سوی خداوند متعال برداریم و فرج حجتش را بخواهیم.

مگر نه اینست که قوم بنی اسراییل بخاطر دعایشان 140 سال زودتر از بلای خداوند نجات یافتند پس خواب تا به کی!!؟

چگونه است که وقتی بیماری داریم وقتی مشکلی داریم دست به دعا برمیداریم و نذر ونیاز میکنیم ولی به مسئله ظهور آنقدر اهمیت نمیدهیم. دعا جهت رفع مشکلات را رد نمیکنم ولی منظور من اینست که مگر با ظهور حضرت امام مهدی (ع) تمام سختیها تمام نخواهد شد دیگر نه مریضی خواهد بود نه فقیری و نه ظلمی پس چرا وقتی به مشکلی برمیخوریم زنگ بیداری برایمان نیست که خدایا روزی را برسان که همه مریضها شفا پیدا بکنند ، فقر از دنیا رخت بربندد و همه در نعمت و آسایش بسر برد. البته بنظر بنده وقتی حاجتی داریم بهترین روش آنست که نذر ونیازی یا دعا و خواندن آبه آیت الکرسی و سوره ایی از قرآن را برای سلامتی و ظهور حضرت امام زمان (عج) انجام دهیم و از خداوند متعال بخواهیم به میمنت آن عمل، حاجت ما رانیز عطا فرماید . در اینصورت به وظیفه اصلی خود که همانا دعا بر حضرت امام زمان (عج) است انجام داده ایم، با تعجیل ظهورش نه تنها مشکل ما حل میشود بلکه همه مردم از مشکلات رهایی میابند ودر ضمن در مقابل دعای ما، حضرت امام زمان ( جانها به قربانش ) ما را دعا میکنند که مشخص است که دعای ایشان زودترو بهتر از دعای ما به اجابت میرسد.

در مفاتیح گفتار بسیار مهمی از شیخ عباس قمی است که بجای اینکه در اول کتاب بیاید در حاشیه کتاب است و آن اینکه :

 

البته باید بدانی كه نه تنها در دعا بلكه هرگاه بجهت حاجتي روزه يا نماز بجاي آوري ابتدا حوائج آنحضرت (امام زمان(ع))  كه تو در پناه هدايت و حمايت او هستي در نظر بگيري بعد بجهت بخشيده شدن گناهان خود و سپس در مورد حاجتي كه تو را عارض شده است. البته همين امر در مورد حج عمره و زيارات (حضرت پیامبر(ص) و ائمه(علیهم السلام))  نيز صادق است يعني جهت ارادت به آنحضرت كه امام زمان توست و تو ريزه‌خوار وجود بابركت اويي شايسته است كه به نيابت ايشان اعمال را انجام دهي و بدانكه آنحضرت (كه جهان به قربانش) از روزه و نماز و حج و اعمال ما مستغني است بلكه اين ما هستيم كه از دعا و نماز و اعمال ايشان بهره‌مند هستيم، ليكن مقتضاي بندگي و وظيفه ما آنست كه چنين كنيم چنانچه دعاهاي خود را با صلوات شروع مي‌كني

 

آری ما چون تشنه شویم در رفع تشنگی خودمان تلاشها که نکنیم ، کجاست آن دعای ندبه خوانی که چون توفیق حج بیت الحرام برایش مهیا شود درسعی وصفا یادی از تشنگی خود بکند و هروله کنان از خدای خویش رفع تشنگیش را بخواهد . آیا تشنگی هاجر نشانی و یادآوری بر تشنگیمان در اثر ظلم و جور نیست!   متی نرد مناهلک الرویه فنروی  متی ننتفع من عذب مائک فقد طال الصدی.

کجاست آن حاجی که در طواف کعبه یادی از کعبه دل بکند مگر نه اینکه حضرت رسول اکرم فرمود: علی تو بمانند کعبه هستی که مردم باید به سراغت آیند .

 

آری خواب تا به کی!؟

سفره های اطعام به هر مناسبتی گشوده میشود که خداوند از همه قبول کند در دعای سفره همه بیادمان میافتد و دعا میکنیم از مریضان و گرفتاران گرفته تا درگذشتگان صاحب احسان و درگذشتگان جمع ، متاسفانه کسی که یادمان نیست ولی نعمت مان است کسی که به میمنت وجود مبارکش از نعمات الهی بهره مند میشویم ، با توحه و بذل ایشان زندگی میکنیم و به واسطه دعایش از شر دشمنان محفوظ میمانیم ولی صد افسوس که بذل و عنایت خورشید معنوی مان ما را از او غافل ساخته است.

لازم بذکر نیست که ایرادی بر دعا برای خود و دیگران نیست جای تاسف در کفران نعمتی است که انخام میدهیم. مگر نه اینست که خداوند متعال فرموده هر کس از کسی که به او نیکی کرده تشکر نکند مرا شاکر نبوده ، ما در برابر اینهمه لطف وعنایت حضرت ولی عصر (ع) چقدر دعا گویش بوده ایم!

 

ایام محرم وصفر که میرسد سیاهپوش میشویم و مجالس عزا برپا میکنیم ولی اما در چند درصد مجالس موقع دعا یادی از صاحب عزا میکنیم. مگر نه اینست که اگر ما در ظلمی که به حضرت امام حسین (ع) شده گریه میکنیم  فرزند داغدارش حضرت امام مهدی (ع) خون گریه میکند و سالین سال است که چشم به انتظار است تا ما به خود اییم و آمادگی پیدا کنیم تا با ظهورش انتقام خون جدش را بگیرد . مگر نه اینست که خون حضرت سیدالشهدا (ع) هنوز که هنوز است بر زمین است و انتقام خونش هنوز گرفته نشده و انتقام خونش بدست با کفایت فرزندش حضرت امام مهدی (عج) گرفته خواهد شد { این الطالب بدم المقتول بکربلا}   .

همچنان که در زیارت عاشورا میخوانیم به حضرت امام حسین (ع) – " الوترالموتور" خطاب میکنیم . "الوترالموتور" یعنی کسی که کشته شده ولی انتقام خونش گرفته نشده است . و انتقام خون حضرت امام حسین (ع) توسط فرزندش حضرت امام زمان (ع) گرفته خواهد شد  چنین است که تمام عاشقان حضرت امام حسین (ع) همیشه بر تعجیل ظهور حضرت امام زمان(عج) دعا میکنند .

 پس چرا آنهمه شور و حال در عزاداریها را به دعا بر خود اکتفا میکنیم! دعا های مزبور بسیار خوب است و باید هم انجام گیرد مثلا دعا بر عفو گناهان خود بنحوی موجب تعجیل ظهور و لقای وصل آن امام تنها و مظطر است چرا که گناهانمان حجابی بر دیدار او و ضهورش میباشد. منظور اینست که شایسته است  که عزای حضرت امام حسین (ع) به دعا بر انتقام خونش پایان گیرد و ناتمام نماند.

 

ایام فاطمیه که یادآور مظلومیت امیرالمومنین (ع) و هتک حرمت بیت علی (ع) و فاظمه (س) ، رفتار وقیحانه با سرور زنان عالم، وحشت و رعب سروران جوانان بهشت حسنین و نیز زینب ( بچه های کوچک ساکن خانه ) میباشد. ایامی که یادآور هتک حرمت رسول اکرم (ص) و زیر پا گذاشتن اوامر الهی است.

در این ایام همه بر این فجایع خونبارند ولی کدام دلسوخته ایست که یادی هم از یوسف زهرا بکند او که با ظهورش انتقام ظلمهای روا شده بر مادرش را خواهد گرفت . اما چند نفرمان چون یاد زهرا میکنیم از ته دل وبا تمام وجودمان آرزوی تعجیل اتنقامش را داریم. آیا زهرای مرضیه (س) شهید شد که فقط ما عزاداری نماییم یا اینکه به عزاداری اکتفا نکنیم و بدانیم که او شهید شد تا حق از باطل روشن شود، شهید شد تا هر دلسوخته ایی یادی از منتقمش بکند.

 

یا رب الفاطمه (س)  بحق فاطمه    اشف صدرالفاطمه   بظهورالحجه

 

حال که خداوند متعال توفیق داده است که در زمان حیات حضرت امام مهدی (ع) زندگی بکنیم ، چقدر به فکر شکران نعمت و به یاد ولی امر والزمان هستیم!.

 

 هر وز در تمازهایمان به پیامبری  حضرت نبی الرحمه محمد مصطفی (ص) شهادت میدهیم و بر وجود نازنین و مبارکش  سلام میدهیم  ولی چند نفرمان از حسرت او ، از چشم انتظاری او یاد میکنیم مگر نه این است که حضرت رسول اکرم محمد مصطفی (ص) ( که همه جانها بقربانش) شاهد پایمال شدن امر الهی است ، شاهد منحرف شدن دینی است که رسالتش بدوش او بوده ،  شاهد هتک حرمت اهل بیتش است ، و تمام ظلمها دل او را برنج میاورد و با حسرت چشم به انتظار ظهور فرزند برومندش حضرت امام زمان مهدی قائم آل محمد (ع) میباشد تا کجی ها را اصلاح نماید و دین اسلام را در دنیا بگستراند. پس ما چقدر آرزو و دعا میکنیم که پیامبر گرامیمان هر چه زودتر مسرور شوند !