در پیچ و تاب موج های پولادین شهر خاکستری
باز امروز گم شدم
و در عصر معراج پولاد فهمیدم
که نمی دانند عشق چیست،عاشق کیست
آسمان حتی اینجا آبی نیست
و آدمها می گریزند از هم
بی هیچ نگاه و سرد
و سبقت می گیرند در پی نان،در پی هوسی چند
و عشق را بازیچه می کنند
تولد،بازی،درس،کار،نان،مرگ
زندگی یعنی همین است و بس؟