تــمام هوا را بو مـی کشم 

چشم مـیدوزم

زل مـی زنم... 

انگشتم را بر لبان زمیـن می گذارم:

" هــــیس... 

!مـی خواهم رد نفس هایش بـه گوش برسد...!"


امــــــــــا...!

گوشم درد مـیگیرد از ایـن همـه بـی صدایـی

دل تنگـی هایم را مچالـه مـی کنم و 

پرت مـی کنم سمت اسمان!

دلواپس تو مـی شوم کـه کجای قصـه مان سکوت کرده ایـی

کـــه تو را نمی شنوم