با یک بغضی بزرگ سراغت را میگیرد

عجیب احساس دلتنگی میکند

مینشیند کنار رفیق خستگی هایش

صدف چشمانش پر از مروارید های اشک میشود

هرچی بیشتر به چشمان مهربانش می نگری

بیشتر نگرانش میشوی

سکوت میکنی

دستهایش را میگیری

حرفهایش از لابلای بغضش بیرون می آید ...

از شعله های عشق می گوید

به تو می گوید که چقدر دوستش دارد ...

 آتش عشقش تو را آب میکند ...

میسوزی اما مثل همیشه

با دعایت او را در دریایی از آرامش غرق میکنی ...

خدا را شکر خوشبخته ...

همین برای من بسته ...

چقدر این گفتنش سخته ...

از: ستاره