زهــر نمی خـواهم تـا بمیـرم

شـراب نمی خـواهم تـا مست شـوم

تــو را می خــواهــم

کافیست لبـانت را بــاز کنی

و بــوسه ای از ته دل بـر بدنم بنشانی

مــرگ و مستــی و لــذت

مثل پیچکــی خورنده

می پیچد به ریشه های جانم...