بــاز خدا را شکر که هنـ ــ ــوز مـــــی تــوانـــــــم...
تظــاهر بـه شــادی کنــم
به هـ ـ ـزار و یک شـرط و وعده و وعید، لبخندکی را راضی می کنـم
تــا... روی لبـــانم بنشیند
هرچند هر لحظــه از این خنده، ذره ذره جــانم را می ستـــاند

حتی تو هم که باید دردم را بفهمی، گولِ این خنده مصنــــوعی را می خوری
یعنی حتی تو هم نمی توانی غــمِ چشمانم را بخوانی!!!!
تو از زندگی تلخ و سختِ من چه می دانی؟؟!!!
بــا خـود چه فکــــری کــــردی؟؟!!!

که من چون این زندگی اجباری را به ظاهر تحمل می کنم
پس هیچ غصه ای در دل بیچاره ام نیست

من سکــــوت می کنم و درخود می ریــزم که تو آرامش داشته باشی
ولی کــ ــ ــاش این را می فهمیدی، حتی اگر به زبانش نمی آوردی
نوازشم که می توانستی بکنی و با دستـانت گره از موهــایم بـاز کنی
همیـن مَــــرا آرام می کــــرد
ولی دنیــ ــ ــا این را هم از من دریغ کرد

نمـی دانم این خنده دوست من است یا دشمن!!!!

خستـه شدم از اینکه خودم را پنهــــان کردم، اما پیدام

دلم می خواست،  دلم را فریــــــاد بزنم