نزدیکِ صبحـــه
و من هنــ ــ ــوز در فکـرِ تو
شب و روزم چرخیده اند
شبهــا بیدار و روزهـــا کسل و در خواب
هر شب خاطــراتِ شیرینت به ذهنـم به قلبــم هجوم میآورند
هر شب "تیک تیک تیک..." صدایِ ثانیــه های ساعت را می شمـــارم و...
می بینم که زمــان می گذرد و من هنــ ــ ــوز مــانده ام
هر شب قَسَم می دهـم یـــادت را، که دیگـــر راحتم بگـذارد و دست از سرم بَردارَد
هر شب به خودم قول می دهــم که دیگر شبِ آخـر است و...
از فردا همه چیــز عـــادی است
هر شب امـــــا همین طور می گذرد
من در تو گیــ ـــ ــر کــرده ام

نمی دانم کِی، ولی دمِ صبح خوابـم می برد
وقتی همــه در تکـاپویِ ادامۀ زندگی هستند، بی حوصله چشمانم را بــاز می کنم
و مجبورم روزِ کسالت آورِ دیگــری را شروع کنم و نقش بــازی کنم
ولی خوب با هــــزار ترفند خودم را دوبــاره به خواب می بَــرم...
که شاید چند ساعتی کمتــر به فکـرت باشم
هر چند خوابــم هم با تو عَجین شده
ولی خوب لا اقَل دیدنت در خواب شیرین است و رویــاهــایم دست یافتنی

نمی دانم شبهــا آرزو کنم که صبح نشود یا روزهــا آرزو کنم که آسمـــان تاریک نشود
نمی دانـــم قبل از خوابِ دیر وقت آرزو کنم که نفسم به صبح نرسد یا...
قبل از بیداریِ بی وقت آرزو کنم که تا شب جانم بـــالا آید
من طـــاقتِ چند داغ را دارم؟؟؟ نمی دانـــم!!!!
در غـــمِ از دست دادنِ چه کسی باید بسوزم هم نمی دانم!!!!
ولی بــاز خــــدا را شکر که اینها یعنی دلم هنوز سنگ نشده