روزها را شمردم ۱..۲..۳..۴.....
مثل باد گذشتند

دقیقاً شش ماه است که زندگیِ من رنگ باخت
در عرض یک چشم بر هم زدن
تمامِ رویاهام در مقابلِ چشمهام پودر شد و فرو ریخت
و من فقط توانستم نگاه کنم و سکوت

و بـــــــاز سه هفته پیش
جور دیگری زندگی ترمیم کرده ام ضربه خورد
بسیــــار عمیق تر
زانوهام دیگر قدرت ایستادن ندارند

من کسی را می خواهم که وجودم، زندگیم را مدیون او هستم
ولی او دیگر برنمیگردد

روزها هم دیگر کند می گذرند
مرا به بازی گرفته اند این لعنتی ها

این اولین عید است که خانۀ مـــا ....