برف می بــارد
snow is falling

پیرمرد با قـامتی خمیده و دستهایی پــر از برکت
The old man bent the Stature And hands full of blessings

قدم زنــان به سمت خــانه می رود
going to his house

او آرام و زیرِ لب با خود می گوید " خدایــا شکــرت "
He speaks softly and mumbled to himself " thanks GOD "

دلم گرفتــه است و می خواهــم
i am heavy-hearted and like

همانندِ ابرهــای بهـــاری اشک بریزم
Cry like spring clouds

و گــریـــه کنــم
and crying

امـــا نه! زیبـــــاست
But no! that is  Beautifully

سـرد و سفیـد است
that is Cold and White

دوستـش دارم
i love this

از: سارا سادات- ۱۱ ساله