..:: پِــــ دَ ر ::..

باید پول می ریختم به حساب، آخر ساعت رفتم بانک تا مجبور نشم تو صف بمونم
رفتم داخل بانک و نوبت گرفتم ولی دیدم که ........... حالا حالاها باید منتظر باشم
ماشین رو بدجایی گذاشته بودم، اومدم بیرون که حواسم بهش باشه، یه نگاهی به مغازه ها کردم و جلوی بانک منتظر شدم.
یه آقای مسن اومد سمتم و گفت: "دخترم واسه من پول می گیری؟ "
من متوجه حرفشون نشدم، دوباره تکرار کرد، گفتم: "بله، چشم، کارتتونو بدین"
بنده خدا فکر کرده بود حتما باید بیاد همون بانکی که حساب داره و از دستگاه پول بگیره، این به کنار..... فکر کرده بود که باید مثل قدیم واسه پول گرفتن همه مدارکشو بیاره
تو وسایلش که داشت میگشت دنبال کارت دیدم که شناسنامه و کارت ملی و .... وووو
و فیش ثبت نام حج عمره تو همون بانک رو هم آورده بود
گفتم: "حاج آقا می خواین تشریف ببرین مکه به سلامتی"
یه آآآآآه کشیدن و جواب دادن: "نه، من دیگه نمی رم مکه، مکه مو فروختم، دیگه نمی تونم برم، دخترم مریضه تو خونه، خانمم هم تو کمرش پیچ و مهره گذاشتیم"
اینارو که میگفت چشماش به اون فیش بود، وقتی سرشو بلند کرد که کارتشو بهم بده دیدم که تو چشماش اشک جمع شده و اون پدر بغضشو غورت داده ![]()
به هم ریختم گفتم: "ایشاله خدا شفاشون میده شما هم مکتونو میرین با خانمتون" ![]()
نوبتمون شد، رفتیم پای دستگاه، ازشون خواستم که رمز رو خودشون بزنن که مطمئن باشن
بعد گفتن: " همون 200 تومن بگیر، 200 تومن که بیشتر نمیده "
ولی دیدم که پرداخت وجه دستگاه قطعه، رفتم داخل به مسئولش بگم، ایشون هم اومد
رئیس بانک گفت: " شتاب قطعه"
بنده خدا کلمه واسش غریب بود و گفت: " شهابش قطعه، ....."
او رئیس با فرهنگ و ..... هم با اینکه شاید جایگاهشو مدیون این پیرمرد و خانوادش بود!!!!!!!!!!، با حالت تمسخر خندید و جواب نداد
من صداشون زدم: " پدر جان بیاین بریم بانک کناری واستون بگیرم"
پرسید: " اون شهابش وصله؟" ، دیگه واسشون توضیح دادم
پولو گرفتم و تقدیمشون کردم
دیگه کلی واسم دعا کردن که: " دستت درد نکنه دخترم، عاقبت بخیر بشی، میدونی این چادری که سر شماست از خون شهید بالاتره، من چون پسرم شهید شده اینو دارم میگم، پس پسرم الکی شهید نشده، چون با حجاب بودی اومدم و از شما خواستم که واسم پول بگیری و ...."
منم دیگه کلی از لطفشون تشکر کردم و خداحافظی
ایشون دور شد و منم رفتم تو فکر
میدونین اسم مکه و شهادت و ... که میاد من حالم یخرده عوض میشه و متاثر میشم
داغ فرزند واقعا سخته، واقعا سخته
دستهای لرزون اون پیر مرد و چشمهای مهجور و پر از اشکش و صدای غمگین و بغض و حسرتشون از ذهنم اصلا پاک نمیشه
خــــداجـــونــم!!!!!!
چرا با اینکه مکشو فروخته بود هنوزم فیششو نگه داشته بود و با خودش حمل میکرد؟؟!!!!
میخواسته دائم به روی تو بیاره که اون سعیشو کرده و اقدام کرده و تو قسمتش نکردی؟؟؟
یا نه، اونو یادگاری نگه داشته بود و هر دفعه با دیدنش هرچند داغش تازه میشده ولی تورو شکر میکرده که بازم یه مدتی دلش به زیارت خونت خوش بوده؟؟؟
نمیدونـــــم![]()
خدایا پدری که جگر گوششو فدای تو کرد حالا مکه باید واسش یه آرزویی باشه که تا ابد تبدیل به رویا شده؟؟!!!!
یعنی این کمترین حقش نیست؟؟؟؟
مگه طاقتش چقدره؟ هرچی هم که مرد باشه!!! داغ پسر، مریضی دختر، زمینگیری همسر، آآآآرزوی زیارت!!!!
اون پیر مرد، فرزند با غیرتشو به پای این مردم و مملکت فدا کرد و فرستاد تا از ناموسش دفاع کنه، حالا چه سهمی داره؟؟؟
همینکه اسم شهید میاد، همه میگیم سهمیه دارن سهمیه دارن!!!
پس کــــــــــو؟؟؟!!!!!
غم و آروزی این مرد سهمِ کیه؟ هان؟
خدایا ما چی کار کردیم؟؟ داریم چی کار میکنیم؟؟
خدا منو ببخشه ![]()
حتی جرات نمیکرد سرشو بلند کنه که نکنه این خانمهای تزئین شده و ویترین های پر از مانتوهای کوتاه و رنگارنگ رو ببینه، یه لحظه هم شده نکنه تو دلش بگه که "کاش پسرم به خاطر این آدمها نرفته بود"
حالا تو پیاده رو که راه میره؛ هرکی یه طعنه بهش میزنه و یه چیزی هم زیر لب بهش میگه، و مورد تمسخر پیشرفت تکنولوژی قرار می گیره و بیسوادیش به رخش کشیده می شه
ولی اون هیچی نگفت، آخه بابا فکرش 1000000 جاست(دلتنگی و دیدن دوباره پسرش، دخترش، همسرش، آرزوهاش....)
یک تار موی این پدر به 10000000000تا آدمهای این دوره میرزه، که دائم در حال رنگ عوض کردن هستن
خدایا شاید اگه پسرش زنده بود، این مشکلاتِ الانِ زندگیش هم نبود و پسرش مکه هم میفرستادش...
حالا کی دستمزد دل سوخته این پدر رو میده؟
من چی کار کنم خدا؟
از کی، چی بخوام آخه؟
جز دعا چه کنم؟
ایشاله به حق آبروی مادر مظلوم اهل بیت خانم فاطمه زهرا(س)، به حرمت خون پاک پسر شهیدش، مریضاشون شفا بگیرن، و همه با هم چشمشون به نور کعبه روشن شه و دیگه هیچ آرزویی تو دلشون حسرت نشه و این مملکت لایق خون اون همه شهید بشه
یـــــــا حسیـــن (ع)

خلوتگاه مـتـــــروکـه شد !!!!