" ای عزیزتر از خودم "
" من همیــشه کنــارت خواهم مـــاند "
" تمـــامِ غمِ دلَت را یک تنــه به دوش می کشــم "
" بـــا مـــن تنهـا نخواهی بـــود "
" مــن محکمتـرین تکیه گـاهت می شوم و می مـــانم "
" مــن جانم را فدای یک تــارِ مویت می کنم "
" خاری در انگشتت نرود، که مــن می میـــرم "
" تــــــــــا قیامت "
" ................ "

تو تو تو .....
هر لحظه هزار بار حرفهایت را، ادعاهایت را مرور می کنم

هِـــــــ ـ ـ ـ ـــــــی
حالا تکیه گاهِ مرا نگاه کن
یک ستون چوبی است

آری، این ستون تا ابد با من می ماند و من به آن تکیه می کنم
حتما جانش را هم فدای من کرده، و بی جان شده
غمَم را می بیند و می شنود ولی هیچ کاری جز تحمل نمی کند
شاید آن ادعاها حرفهای همین جسم بی جان بودند که من تو را اشتباه جای آن تصور کردم

خـــــار که سَهل است، من دارم زیر باران جان می دهم و کسی نیست که از نگرانی کُتَش را روی شانه ام بیندازد و مرا در آغوشش گرم کند

خدا را شکر که من هیچ ادعایی نکردم
و اگر نه شاید مثل تو، جــــا می زدم

من هنـــــــوز هم خوش باورم
ببین..... منتظرت نشسته ام
خودم را نمی خواهم، خودم را در تو می خواهم

چتر دست گرفته ام که اگر سایه ات را در جاده دیدم، زیر این بارانِ بیرحم، بِدَوَم به سویَت و اجازه ندهم حتی قطره ای باران لمسَت کند و بیمار شوی

من فقط همان ادعاهای تو را باور کرده ام و بَس.
 پس بــــرگـــــرد...
من نــــایی برایم نمانده دیگر

از ذوقِ آمدنت، جــــان که دادم؛ بعد بـــــرو ـــــــــــــــــــــ