ماهیِ قرمزِ قصه ما دیگر تنها مانده بود...

همدمِ همیشگیَش تنهایَش گذاشته بود...

دلَش همزبانی میخواست...!

چشمَش به ماهیگیر و قلابَش افتاد... 

ماهـــیگیر باورَش نمیشد....

 مــ ـآهـ ـی از تــنهـآیی 
قلاب را گرفته بود ...

 ماهیگیر هم  دلَش  برای ماهیِ قرمز سوختـــــ ـ ....


وقتی دید که  چه ملتمسانه به چشمهایش خیره شده...

ماهیِ قرمزِ بیچاره اما نمیدانست که ماهیگیر  زبانَش را نمیفهمد...!

 

از:کیان