۩ ۩ و باز تنهایی...

و شاید این آخرین خون نوشته ای باشد که با جوهر جگرم برایت مینویسم...
مانده ام از چه بنویسم...!
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی...
یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،مجبور به زیستن هستم...
از دلم که شکست، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد...؟
نمیدانم...
شاید روزی در دادگاه عشق ...
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من اتهام بزند...!
شاید از اینکه زود خام حرفهایت شدم و از وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکار شناخته شوم...
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن تو بگذارند چون از انتخابت پشیمان شدی...
عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم...
که شاید معنای عشق و دوست داشتن را بهتر درک کنی…
من هر روز در نبرد با خودم تمام حق را به تو میدهم...
هر چند که علت رفتن تو را ندانستم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را…
اما در سکوت پر از حرفم از تو جدا شدم...!
خلوتگاه مـتـــــروکـه شد !!!!