پیرمردی رو  می دیدم  که همیشه مینشست کنارپله خونه ای...

 کنجکاو شدم ازش پرسیدم که چرا همیشه تنها میشینی اینجا؟

کمی مکث کرد و در حالی که اشک تو چشماش بود و صداش میلرزید گفت:

 وقتی مطمئن شد که موندنیم تنهایم گذاشت...!!!

پیر مرد رو به من کردو گفت، نصیحتی به تو میکنم ای جوون

و اون اینه که:

آدمهارانبایدمطمئن کنی ازموندنت،


آدمهاوقتی خیالشون راحت شد،میروند...

و دوباره تنهایی.....!

 

از:کیان